سرویس های خبری
‌استان ها
‌اقشار
سایر خدمات
کد خبر: ۹۱۰۴۸۱۰
تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۹۷- ۰۹: ۲۲
وصیت نامه ای از جنس انبیاء
خبرگزاری بسیج: سال 61 وصیت نامه ای از معلم تعليمات ديني مان منتشر شد که هنوز هم مانند مطالب درس هایی مثل: باز باران با ترانه، یارمهربان، تصمیم کبری، روباه و زاغ، ... و خیلی از دروس مدرسه از ذهنم پاک نمی شود.

از سالی که از دبیرستان شهید مظلوم در محله جوانمرد قصاب فارغ التحصیل شدم تا الان 32سال می گذرد پس ازگذشت بیش از سه دهه تصمیم گرفتم  به مدرسه شهيد مظلوم بروم ونسخه ای از وصیت نامه آقای حاج بهرامي را تهیه  و  دین خود را به این شهید بزرگوار ادا کنم و بخشی از درس هایی راکه از آقای بهرامی معلم اخلاق گرفته بودم پس بدهم و امیدوارم که با تک ماده، نمره این درس را درامتحان نهایی از اوبگیرم و او شفاعت کرده واز افتادنم جلوگیری کند.

 

به دنبال وصیت نامه شهید بعد از 30 سال

دبیرستان شهید مظلوم در محله ای معروف به چاله مگسی  قرار داشت، آن موقع این منطقه تقریبا یک دشت وسیع در جنوب تهران بود که سیلاب های شمال تهران به آن سرازیر می شد و حاشیه این محله را به یک مرداب و گنداب بزرگ تبدیل کرده بود که این موضوع موجب جمع شدن حشرات موذی زیادی از جمله مگس ها در این منطقه شده بود.

این محله در این مدت تغییرات زیادی کرده بود بسیاری از خانه ها تخریب کرده و از نوساخته بودند، یک ساختمان نیمه کاره ای که در آن موقع قرار بود به عنوان حمام عمومی ساخته شود تغییر کاربری داده و به یک محل فرهنگی تبدیل شده بود، درب اصلی مدرسه  درسمت شرق كوچه شهداي مظلوم را  بسته بودند ؛ تجمع خاك وخاشاك برآستانه دربزرگ ورودي مدرسه نشان از متروك بودن وبسته شدن آن ازسال ها پيش مي داد در حالی که  به دنبال پیدا کردن در ورودی مدرسه به سمت قسمت شمالی ساختمان که در بلوار بسیج قرار دارد حرکت می کردم به این فکر می کردم که آیا می شود  راهي را كه شهدا برای آن جان خود را صادقانه وخالصانه تقديم كردند به سادگی بسته شدن در همین مدرسه به فراموشي سپرده می شود یا نه؟ وصیت نامه آقای حاج بهرامی آنچنان با تفکر و روشنگرانه تنظیم شده بود که هنوز بعد از گذشت 30 سال اثر مثبت آن مرا روانه این مدرسه کرده بود. اما این مسیر مانند یک دوی امدادی است، شهدا این انقلاب را به ما سپردند و ما باید آن را به نسل بعد منتقل کنیم...

وقتی وارد مدرسه شدم تمام خاطرات دهه 60 در ذهنم زنده شد؛ محيط مدرسه تغيير چنداني نكرده بود درختان دورتادور حياط مدرسه انگار خیلی رشد نكرده بود ؛ گويا كسي نبوده به آنها رسيدگي كند ، شايد هم خاك محيط مدرسه مكاني مناسب براي پرورش وتربيت این درختان نبوده است، البته درخت چنار آب زيادی برای رشد مي خواهد و بايد شاخه هاي اضافه و زائد تنه آن هرس شود تا امكان قد كشيدن و بالا رفتن درخت به سوي آسمان مهيا شود، اما ظاهرا این کار انجام نشده بود وتنه و قامت درختان حیاط مدرسه تفاوتی با حدود 30 سال پیش خود نداشتند؛ اما نسل بچه هاي مدرسه خيلي تغيير كرده بودند. ظاهر آنها تکه کلام ، مدل موها وشكل لباسهايشان خيلي عوض شده بود  ...

وارد دفترمدرسه شدم حتی یک نفر ازمعلمان قديمي را درآنجا ندیدم طبیعی هم بود 7-8 سال پیش از این باید بازنشسته شده باشند از ناظم مدرسه در مورد نسخه ای از وصیت نامه و نشانی از دوستان و همکاران شهید سئوال کردم اما  هيچ سرنخ ونشاني به دست نياوردم اما مرا راهنمايي کرد که به اداره آموزش وپرورش منطقه بروم؛ تلفن ونشاني منزل پدراو را از روابط عمومی اداره گرفتم و پس ازهماهنگي با برادر شهید، به خدمت او رسيدم و در مدت دو ساعت بخشی از خاطرات و زندگي شهید مهدی حاج بهرامی را با برادرش حاج عبدالله  ورق زديم.

 

سخنرانی و روشنگری در زندان

 

حاج عبدالله تنها بازمانده پسر خانواده حاج بهرامی در باره برادرش مهدی می گوید: اواسط سال 61مهدي   دبيرتعليمات ديني دبيرستان شهيد مظلوم شهرري ادامه كارتدريس را به همكاران خود درسنگرمدرسه سپرد وعازم مناطق جنگي غرب كشورشد تا درسنگری دیگر تلمذ کند چه بسا که درآنجا نیز منشا خیر وبرکت بسیاری بوده و رفتار و کردار او به طور عملی آزادگی و انسانیت را ترویج می کرد.

حاج عبدالله ازتداوم مبارزات برادرش درزمان طاغوت سخن  می گوید و ادامه می دهد: يك روز درحالي كه مهدي اعلاميه هاي زيادي ازحضرت امام خميني (ره) را به همراه داشت، دستگير وبه كلانتري منتقل شد و پس از تشکیل پرونده او را به زندان منتقل کردند. از آنجا که خصلت معلمی و روشنگری در وجود او بود، مهدي در زندان هم به سخنراني وهدايت زندانيان پرداخت و اين روشنگري هاي آن شهيد بزرگوار موجب شد تا او را درسلول انفرادي حبس كنند. پس از مدتي مهدی  از زندان آزادشد، اما ساواك رفت و آمد او راكنترل مي كرد و دائم تحت نظر بود.

مهدي پيش ازانقلاب با شخصيت هايي همچون شهيد اندرزگو وشهيد دكترچمران درارتباط بود. پس ازشهادت اندرزگو، دفترتلفن او به دست ساواك افتاد و بدين ترتيب سازمان امنيت كشور76نفرازجمله حاج اكبرصادقي ازكسبه مبارزمحل را دستگير كرد و پس از او مهدي نيز مورد شناسايي قرار گرفت و ساواك براي دستگيري او خانه ما را هدف قرار داد اما در آن زمان  چون شهرداري  در حال  تعويض پلاك خانه هابود، ماموران اشتباهي به خانه ديگري رفته بودند كه شماره آن خانه شماره قديم پلاك خانه ما بود، ساكنان آن خانه خانواده ما را خوب مي شناختند و به محض اين كه متوجه هدف ساواكي ها شدند ما را درجريان قراردادند و قبل ازاينكه ماموران خانه ما را پيداكنند مهدي به سرعت خانه را پاكسازي كرد واعلاميه ها ونوارهاي حضرت امام را به محل ديگري منتقل كرده ومتواري شد.

 

 دستگیری مهدی درمراسم ترحیم شیخ احمد کافی

 

پس از رحلت مرحوم شيخ احمد كافي از روحانيون برجسته ومبارز دوران طاغوت، مراسم ترحيم وبزرگداشتي ازسوي حاج سيداحمد خوانساري ازمراجع تقليد در تهران برگزارشد. دراين مراسم ،مهدي به همراه گروهي از دوستانش در آخر مجلس  شعارهاي  ضد رژيم  سر دادند به  طوری  كه محافظه كاران مذهبي هم  نمي توانستند ازفعاليت آنها جلوگيري كنند، ساواك که درتعقيب مهدی بود او رد او را در مراسم ترحیم حاج سيداحمد خوانساري پیدا کرد و پس ازاين مراسم درحالي كه مهدی اعلاميه هاي زيادي به همراه داشت دستگيرشد.

 

اولین برادر شهید و مهدی مفقودالاثر می شود

 

  رضا، اولين پسرخانواده ، ازدانشجويان سال پنجم مهندسي صنايع دانشگاه علم وصنعت بود او  اوایل ماه محرم سال57 درتظاهرات چهارراه سرچشمه به شهادت رسيد،اما مهدي شهادت برادر را پايان مسئوليت خانواده درقبال انقلاب نمي دانست و بارها به مناطق جنگي اعزام شد وسرانجام سال 61 درعمليات مسلم ابن عقيل درمنطقه سومار براثراصابت تركش به سرش به شهادت رسيد، آن زمان امكان انتقال پيكر او به پشت خط ميسرنشد، پسردائي مان همرزم او  و شاهد شهادت مهدي بود، دوستانش هم وسايل شخصي او را آوردند وما بدون تدفين پيكرش درآبان ماه سال 61 براي اومراسم بزرگداشت برگزاركرديم تا اينكه درسال 72 پس ازيازده سال پيكراو توسط گروه تفحص كشف وبه ما تحويل داده شد ومهدي پس ازگذشت يك دهه از شهادتش دركنارآرامگاه برادرش رضا آرام گرفت.

 

عمل کردن به گفته ها

 

دو ماه بيشتر از اعزام او به جبهه نگذشته بود كه يك جزوه کوچک درشانزده صفحه سر كلاس آوردند و ميان دانش آموزان توزيع كردند.

درصفحه اول اين جزوه، عكس آقاي بهرامي با آن چهره معصوم ،مظلوم ولباس ساده اي كه هميشه مي پوشيد وسركلاس حاضر مي شد، چاپ شده بود.اوآنچنان بي سرو صدا وبي ريا به منطقه اعزام شد كه هيچ كس باورش نمي شد این کتابچه کوچک وصیتنامه او باشد. به همين خاطر پس ازديدن اعلاميه شهادت و وصيت نامه او اغلب دانش آموزان شوكه شدند.

 حاج بهرامي سركلاس آنقدرشمرده ، آرام وبا طمانينه صحبت مي كرد كه كلاس با وجود همهمه زياد به ناگاه سرتا پا سكوت مي شد وتمام توجه دانش آموزان به سخنان او توجه می کردند. بعد ازشهادت او دوستانش مي گفتند ما به او گفتيم بهتر است شما دراينجا بمانيد ودرسنگر فرهنگي به انقلاب كمك كنيد چون ازلحاظ تبليغاتي وفعاليت هاي ايدئولوژيكي شما بهتر مي توانيد تاثير گذارباشيد وخدمت بيشتري انجام دهيد. اما اودرپاسخ مي گفت من همه را تشويق مي كنم كه به جبهه ها بروند وسنگرها خالي نماند ،حالا خودم به جبهه نروم برخلاف گفته هايم عمل كرده ام .

 

 

 

فرازهایی از وصیت نامه معلم شهید

 

                                             " اعوذ بالله من اشيطان الرجيم "

 

آخرين سخنانم را با اهل دنيا و اولين سخنانم را باخداوند رحمان آغاز مي كنم وازاو دراين كارطلب كمك دارم. 

الحمدلله رب العالمين، حمد وسپاس فراوان برخداوندي كه خالق ومربي عالم است ، درود وتحيت بررسولان معظم الهي وكتب آنها وبخصوص برخاتم انبياء وكتاب او...

...انسان بنابرخواست خدا وبراي عبادت او روزي پا به عرصه جهان مي نهد و بنابرهمان مشيت پس ازپايان كاربراي بررسي وضعش به سوي خدا باز مي گردد... راه حسين (ع)را برمي گزينيم البته نه ازبيم آتش سخت آن چون بردگان ، ونه ازطمع بهشت ومطعومات ومشروبات ومنكوجات آن چون سوداگران ، بلكه تنها به خاطر خدا وعلاقه او به راه حسين (جهاد)اين مسيررامي پيماييم كه خداوند فرمود روندگان اين راه را دوست دارم.

 

        اي خوشا بافرق خونين درلقاي ياررفتن               سرجداپيكرجدادرمحفل دلداررفتن

 

 اما اين راه بسيارمشكل است ، اسارت ، شهادت ومجروحيت مزد اين راه است، اما چون هدف رضايت خالق است ، این راه دشوار بسيارآسان مي گردد.

من بسيارعلاقه دارم كه باپيكرآلوده به گناهم در زيرزنجيرتانكها له گردم تاناخالصي ام جداشده وبا روي سفيد به درگاه الهي بروم تاطعم قطعه قطعه شدن بدن هاي مطهرشهدا ومجاهدان عاشورا را در زير سم اسبان احساس كنم . يا بر روي مين بروم و پيكرم متلاشي شده وخاكسترشود وهيچ اثري ازمن باقي نماند تا ياد شهيدان گمنام را درطول تاريخ توحيد زنده كنم . ياپیكرم دربرخورد با دشمن مثله شده ومجروح ومعلول ، سالها در بستر درد با مرگ گفت و گو كنم و درد شديد جراحت را چون عسل بچشم وتسبيح به دست بگيرم وفقط حمد خداگويم و سپاس وي كنم تا برمجروحان ومعلولان الگوي صبر ومقاومت باشم چراكه الله مع الصابرين . يا به دست حكام ظالم عراق به اسارت در آیم و در دياركفربدنم زير شكنجه ها خرد گردد تا ياد زندانی شدن امام هفتم (ع) دربغداد واسارت حضرت زينب (س) و يارانش را دركربلا زنده كنم و در درد و رنج ناشي ازاذيت دژخيمان درسلولهاي بغداد، شكرخدا كنم وحسرت شنيدن يك آخ را نيزبر دلشان بگذارم.

خدايا شهادت در راهت را نصيبم بگردان، اما  شهادت لحظه واقعي شهادت نيست، خدايا! شهادتي رامي طلبم كه هرلحظه آماده باشم كه مالم ، جانم، مقامم وموقعيتم وهرچه بدان وابستگي دارم را باخلوص وبي ريا تقديمت كنم كه اين شهادت آگاهانه است.

خدايا سخت ازدنيا سيرگشته ام و دل شكسته و خاضعانه منتظر روز موعودم، آن روز را نزديك فرما.

خدايا! دراين تقاضاها بسيار جسارت به خرج دادم چرا كه مراتب فوق مختص اولياالله است و من عاصي وسركش تنها به شوق رحمت  و مغفرتت اين گونه با توسخن مي گويم...

 

تا کشور سامان نگیرد من هم سر و سامان نمی گیرم  

 

فاطمه بهرامی سقط فروش، مادر شهیدان مهدی و رضا حاج بهرامی شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی نیز در سخنانی اینگونه می گوید: من از بدی های فرزندانم بگویم یا از خوبی های آنان بگویم؟! سپس ادامه می دهد: مگر شهید بدی هم دارد! آنها آنقدر بزرگوار بودند که قابل توصیف نیست؛ من به مهدی اصرار می کردم که پسرم! ازدواج کن و سرو سامان بگیر؛ اما او می گفت: مادرم! تا وقتی کشورم از آب و گل بیرون نیاید و سر و سامان نگیرد من هم سر و سامان نمی گیرم و ازدواج نمی کنم.

 مادر بزرگوار آن شهیدان والا مقام نیز دو سال پیش به فرزندان شهید خود پیوست؛ روحشان شاد.

  

علی اشرف خانلری

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
گزارش خطا
نظر ‌بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر:
tr_sar
آخرین اخبار
tc_sar
tl_sar